تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
299
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
پنهانى به آذربايگان رفت و در آنجا خود را آشكار ساخت . در آذربايگان جمعى از سپهبذان و ديگران كه در آنجا بودند بر او گرد آمدند و با او بيعت كردند كه او را يارى دهند امّا او كارى نكرد . ديگران چنين گفتهاند : چون آذينگشنسپ « 1 » كه به جنگ بهرام چوبين رفته بود كشته شد سپاهيان او پراگنده شدند و تا مدائن بازرفتند و بهرام ايشان را دنبال كرد . كار هرمزد آشفته شد . خواهر آذينگشنسپ ، كه پرويز را پرورانده بود ، نامهاى به پرويز نوشت و او را از سستى كار هرمزد كه به سبب قتل آذينگشنسپ پديد آمده بود خبر داد و گفت كه همهء بزرگان بر خلع هرمزد اتّفاق كردهاند و او را آگاه كرد كه اگر بهرام پيش از او به مدائن رسد آن شهر را فرو خواهد گرفت . چون اين نامه به پرويز رسيد آن اندازه سپاه كه مىتوانست از ارمنستان و آذربايگان فراهم كرد و روى به مدائن نهاد . در آنجا وجوه و اشراف بر او گرد آمدند و از رسيدن او شادمان شدند . خسرو تاج شاهى بر سر نهاد و بر تخت نشست و چنين گفت : « آئين ما بر نيكوكارى است و رأى ما كار نيك كردن است . پدربزرگ ما ، خسرو پسر كواذ ، شما را همچون پدر بود و پدر ما هرمزد بر شما داورى دادگستر بود : پس بر شماست كه فرمانبرى و طاعت پيشه گيريد « 2 » . » روز سوّم پيش پدر رفت و او را نماز برد و گفت : « پادشاها ، خداوند بر زندگانيت بيفزا ياد ! تو مىدانى كه من از آن روى پنهان شدم و به آذربايگان رفتم كه مىترسيدم مرا بكشى . » هرمزد سخن او را تصديق كرد و گفت : « اى پسر من ، مرا دو حاجت است كه مىخواهم هر دو را برآورى : يكى آنكه انتقام مرا از كسانى كه مرا خلع كردند و چشم مرا ميل كشيدند
--> ( 1 ) - اين نام به چند گونه تحريف شده است ؛ صورت صحيح آن را طبرى و يعقوبى ذكر كردهاند . بنا به داستان بهرام چوبين ، هرمزد اين شخص را با پيشنهاد صلح به سوى بهرام فرستاد امّا او به دست پسر عموى خودش كه به شفاعت او از زندان رها شده بود ناگهان كشته شد . اين قصّه مسلّما انعكاسى است از آنچه ثئوفيلاكتوس ( 3 - 1 / 4 ) از فرّخان و زادسپرس Zadespras گفته است . ( 2 ) - اين گفتار ظاهرا براى آن جعل شده است كه خسرو را حتّى الامكان بىگناه نشان دهد . گفتار بعدى نيز چنين است .